پاييز امسال توي آبان ماه بارون حسابي اومد ، طوري كه يك هفته مدام هوا ابري ميشد و فقط چند ساعتي از روز بارون نبود . هوا هم حسابي سرد شده بود و بيرون كه ميرفتي سرما يكم اذيت ميكرد . بعد بارندگي هوا صاف شده بود و يك هفته اي از بارون خبري نبود . توي اين مدت پرلا فراوون شده بود و همه از زدن يكي دوتا پرلا صحبت ميكردن و قيمتش توي بازار پايين اومده بود طوري كه از جفتي 75 هزار تومن به 45 تومن رسيده بود .
با علي و نقي برنامه ريزي كرده بودم تا با هم بريم شكار كه اونا نتونسته بودن بيان و منم حال و حوصله تنها رفتن رو نداشتم . واسه همين يك هفته بعد بارون نرفتم شكار و هفته دوم با علي قرار شكار گذاشتم و صبح جمعه با هم برنامه ريزي كرديم و راهي شديم . صبح ساعت ده دقيقه به پنج بهش SMS دادم كه تا 5 جواب نداد، ساعت پنج S زد كه بيداري يا نه، منم تازه رفته بودم توي تختخواب و بي خيال شكار شده بودم . ديدم خواب از چشم افتاده ، بهتره كه پاشم ببينم اهل اومدن هستش يا نه، واسه همين دوباره بلند شدم و گوشي رو جواب دام ، بهش گفتم يكربع ديگه بيا دنبالم ، خلاصه اينكه لباس رو عوض كردم و تفنگ و فشنگ برداشتم و اومدم پايين ، چكمه رو از انباري ،پوشيدم و اومدم سر كوچه ، تا يادم نرفته بگم قرار بود از اپارتمان خواهرم يه بخاري برقي بردارم واسه باغ .
توي راه گفتم بريم آب بندون باقر تنگه و از طرف تازه آباد راهي شديم اونجا ، چون جاده منتهي به اب بندن گلي بود ماشين رو توي آسفالت پارك كرديم و پياده اومديم روي مرز اب بندون ، توي مسير دو تا سگ كلي سر و صدا ميكردن كه با چند تا سنگ دهنشون بسته شد . خلاصه رسيديم به اب بندون. علي گفت بريم توي عايش كه من مخالفت كردم و گفتم اول مرز روي آب بندون وايستيم ، ديدم علي مس مس ميكنه ،خودم رفتم بالاي مرز و علي هم دنبالم اومد .ساعت يكربع به 6 بود و هوا هنوز تاريك بود. علي دست چپم توي فاصله 30 متري وايستاده بود حدودا ده دقيقه بعد يه پرلا توي ارتفاع 20 متري اومد سمت ما كه اول براي علي مي افتاد، من زودتر ديديمش ، بايد اعتراف كنم اول توي تشخيصش اشتباه كردم و فكر كردم كه كشتل هست ، بالاي سر علي كه رسيد ، علي رو ديد و كج كرد سمت من ، منم دست بلند كردم كه منو هم ديد و بازم مسيرش رو عوض كرد ، خلاصه اينكه ديدم توي پوزيشن خوبي براي تير خالي كردن نيست و ارزش تير اندازي رو نداره و بي خيال شدم ، از ما رد شد و رسيد روي آب بندون كه علي براش تير خالي كرد ، پرنده خودشو بالا كشيد و دور شد ، چند لحظه بعد يه شغال از جلوم روي مرز مزرعه دويد و دور شد .
منم چند دقيقه بعد جامو عوض كردم و رفتم از جايي كه شغال رد شده بود وايستادم ، در واقع يكم خسته شده بودم و ميخواستم بنشينم روي زمين ، همين گير و دار بود كه سه تا اردك از فاصله دور رفتن توي اب بندون دور زدن ،منم رو كردم به سمت اب بندون تا اگه اونا اومدن بيرون سمت من توي پوزيشن مناسب باشم ، دو سه دقيقه بعد ديدم يه پرلا از روي ني ها از توي اب بندون از روي سرم رد شد و رفت سمت عايش ، ارتفاعش كمتر از 10 متر بود و كاملا ميشد اونو واضح ديد، پشت كرده به من داشت دور ميشد، منم بستم روش و دستو انداختم پايين و تيرم رو خالاي كردم ، پرنده افتاد توي اب ، بال شكن شده بود و گرفتنش توي آب سخت بود ، واسه همين تير دوم رو روش خالي كردم كه مرد . راه افتادم رفتم گرفتمش ، اين اولين پرلاي امسال بود . ديدم جثه اش بد نيست و يك كيلويي ميشد . برش داشتم اومدم سمت جايي كه وايستاده بودم ، توي راه قدما رو شمردم ، ميخاستم بدونم توي چند متري زدمش ، كه 40 قدم شد .در واقع توي 26-27 متري زده بومش . ديدم علي از روي مرز ميخنده و ميگه اردكه . نره سيكا هسته (اردك نر) . رفتم طرفش ازش پرسيدم چاقو داري !! كه نداشت . اومدم سر جام و پرنده رو گذاشتم پشت سرم روي علفا. علي هم اومد براي تبرك يه دستي به پرنده زد و گفت : اولين پرلا سال .
خلاصه اينكه بعد چند دقيقه راه افتاديم ،سوار ماشين شديم و اومديم خونه . پرنده رو نشون بچه ها دادم و بعد يك ساعت رفتم خونه مادرم تا پرنده رو پر كنم . ديدم برادر زادم اونجاست . اونم خيلي خوشحال شده بود و با كمكش پرش كرديم و سنگدون و دل و جگرشون رو زديم به بدن . جاتون خاي . خلاصه اينكه روز جمعه ما رو اون شكار ساخت و كلي حال كرديم و خوشحال بودم .
خداجون بخاطر خوبي هات ممنون .
، ,توي ,كه ,رو ,علي ,كردم ,بود و ,شده بود ,اب بندون ,خلاصه اينكه ,كردم و

درباره این سایت