توي شهريور امسال هوا برعكس سال هاي قبل بارون زيادي نيومد . تا اينكه آخر هاي شهريور (27-29)شهريور چندتا بارون حسابي زد . پشت اين بارونا اونايي كه اهل شكارن ميدونن كه پرنده هاي مهاجر سر و كلشون پيدا ميشه . هفته آخر مرداد با ياسر رفته بودم شكار و دوتايي كشتل زده بودم . بعد اون هر چي ميرفتم خبري نبود . دليلش هم اين بود فقط آخرين آب بندون محل به قول ياسر باريك اننون آب داشت و تعداد شكارچي اونجا زياد شده بود و پرنده مناسب نمي يومد .
چهارشنبه و پنج شنبه اين هفته تاسوعا – عاشورا بود و بارندگي حسابي داشتيم . از گذشته روزهاي عزا من نمير فتم شكار و خاطره خوبي از شكار رفتن توي اين روزا ندارم .يادمه كه يكبار توي بجنورد روز عاشورا رفتم شكار كه از دماغم در اومد واسه همين ديگه توي اين روزها نمير فتم . شب پنج شنبه به ياسر زنگ زدم و بهش گفتم اگه صبح جمعه ميري همرات بيام .خلاصه اينكه برنامه ريزي كرديم سر وقت اذان صبح من پيش ياسر باشم .
شب قبلش رفتم خونه پدرم بخوابم . چند سالي هست كه يك شب در ميون من و مهدي ميريم پيش پدرم. بنده خدا اخر عمري مريضي اذيتش كرد . واسه همين تفنگ و يراق فشنگو همراهم بردم . صبح ساعت ده دقيقه به پنج بلند شدم ،وسايل رو برداشتم و راهي شدم سمت شكارگاه . ضمنا يك ماهي تابه هم از كابينت ماردم برداشتم ، برنامه داشتم صبحانه رو علي اباد مير توي ويلا بخورم . خلاصه اينكه رفتم دنبال ياسر و توي محل بهش زنگ زدم و برش داشتم و رفتيم سمت اب بندون . به آب بندون وسطي كه رسيديم ياسر گفت همينجا نگه دار تا بريم تو . تفنگا رو برداشتيم و راهي شديم ،هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه ياسر يادش اومد اسكيپر رو نياورده ، بهم گفت برگرديم خونه تا اسپيكر رو برداريم . رفتن و اومدن ما يه پنج دقيقه اي طول كشيد و برگشتيم سر جاي اولمون . چكمه ها رو پوشيديم و رفتيم توي آب بندون . خيلي اب نداشت و ميشد با چكمه رفت داخل ،يه 30 متري رفته بوديم كه ديدم ياسر توي تاريكي نشونه رفت، يدونه كشتل نشسته بود كه چون فاصله اش زياد بود تير نكرد . 20 متر جلوتر يه اوكرك (طاووسك) كه جثه بزرگي داشت بلند شد و توي ارتفاع 10متري از كنار ما رد شد، فاصله اون تا ما 15 متر هم كمتر بود ،ياسر تير و پس تير كرد كه نخورد ، منم هنوز فشنگ نذاشته بودم و تير خالي نكردم . ديدم ياسر داره به جعفر فحش ميده . تازه فهميدم تفنگ جعفر رو همراهش اورده . ازش پرسيدم ديدم ميگه تفنگم سوزنش خراب سده واسه همين تفنگ جعفر رو برداشتم .ميگفت ديروز و امروز منو ديدوانه كرده، تفنگش خيلي جمع ميزنه . پاسر اسپيكر رو وصل كرد و رفتيم يه ده متري اونطرف تر وايستاديم .ده دقيقه بعد يه دسته كشتل حدودا ده تايي بودن كه اومد روي سر ما و توي فاصله 20 متري تير كرديم كه هيچ كدوم نزديم . ياسر كلي كلافه شده بود و اعصابش خراب شده بود . من ميدونستم توي اين فاصله نمي تونم پرنده بزنم . چون تفنگم جمع ميزنه و بايد بالاي 40 متر واسه پرنده تير خالي كنم . اما ياسر بر اساس رويه خودش توي 20-30 متري واسه پرنده تير خالي ميكنه .
ديدم بهم ميگه مهندس بيا تفنگا رو عوض كنيم ببينم چي ميشه . تفنگ منو گرفت و تفنگ خودش رو داد به من . يه دسته ديگه از سمت راست ما اومد رو سرمون كه ياسر دو تير كرد و پشت سر اون من تير خالي كردم كه يدونه افتاد . چون تفنگ جعفر تك ماشه رو هم بود كلا سيستمش با تفنگ من فرق ميكرد واسه همين من تير دوم رو نتونستم خالي كنم . در واقع يكم گيج شدم . ياسر پرنده رو برداشت و حلال كرد . ازم پرسيد چرا تير دم رو خالي نكردي كه قضيه رو براش گفتم و دوباره تفنگ خودم رو دست گرفتم .
پنج دقيقه بعد يكي دو تا دسته ديگه اومدن كه بازم رد كرديم . هين موقع يك دونه اومد دور زد و با صداي اسكيپر اومد توي فاصله 30 متري مانشست روي آب . ياسر بهم گفت مهندس بزن ، با يه تير پرنده مرد . واقعا حس خوبي اينطور شكار كردن نداره . نرفتم پرنده رو بگيرم و گذاشتم يكم بگذره تا روز بشه . چند دقيقه بعد يكي ديگه اومد و اونم نشست كه اينم زدم . نحوه بال زدن پرنده واسه نشستن هنوز توي ذهنم هست . چند دقيقه بعد يه دسته 5-6 تايي اومدن روي سر ما كه با صداي اسپيكر شروع به دور زدن كردن و ميخواستن بنشينن و ارتفاعشون رو كم كرده بودن و دور آخرشون رو داشتن ميزدن كه يه دسته ديگه از سمت راست اومدن سمتشون و داشتن با هم جمع ميشدن كه ديدم ياسر دستش رو بلند كرد و تيراندازي كرد ،من اصلا انتظار نداشتم كه اون بخاد تير اندازي كنه . هر دو تا تيرش رو رد كرد و منم پشت اون تير اندازي كردم كه نخورد و اون گله به اون خوبي از ما رد شدن . به ياسر گفتم اينا ميخواستن بشينن. چرا تير اندازي كردي كه بهم گفت اون گله دوم كه اومد اينا رو با خودش ميبرد . توي اين جور موارد من حرف ياسر رو قبول دارم و نظرش بالاي 99 درصد درست از اب در مياد.
چند دقيقه بعد يه گله 14-15 تايي اومدن كه از ارتفاع 40 متري و فاصله تقريبا زياد حدود 40 متر رد ميشدن كه دو تايي با هم تير اندازي كرديم كه دو تا رو زديم . ياسر گفت چون تفنگاي ما جمع ميزنه بايد گله اينطور ي بياد كه بتونيم بزنيم . من راهي شدم و پرنده ها رو برداشتم . اون دوتايي كه روي اب زده بودم رو هم برداشتم . و اومدم پيش ياسر . يكي از اون دوتا كه تو گله زديم رفت جلوتر لاي ني ها افتاد و هنوز جون داشت كه دنبالش نرفتيم و بي خيالش شديم . هوا روز كرده بود و منو ياسر مشغول صحبت بوديم كه يدونه توي ارتفاع 3-4 متري توي ارتفاع كم از پشت سر ما رد شد . ياسر تا اينو ديد هل شد و گفت بزن . ديدم خودش دست بلند كرد و پرنده روز داد تا بره توي 40 متري اونو با تير اول زد . منم از زدنش كيف كرده بودم كه بهش گفتم اينو ميگن زده (وره گننه بزوئن) .
خلاصه هوا رو زشده بود و بايد راهي ميشديم و اومديم روي مرز . ياسر گفت بريم سر كيمه اونا تا به اردك ها دون بده و با ماشين رفتيم اونجا كه ماشين گل خال شده بود . ضمنا اردك هاي رشتي خودش رو هوا دارد كه ديدن پرواز اونا خيلي لذت بخش بود و اومديم سمت خونه و ياسر پرنده هاشو داد به من . طبق معمول هر چي گفتم بابا تو هر دفعه منو خجالت ميدي قبول نكرد . هر چي باشه اون گنده شكارچي محسوب ميشه .
اومدم سمت خونه سر راه، روستا اوجاكسر يه نون گرفتم و رسيدم به خونه . پرنده ها رو برداشتم رفتم توي آسانسور . گفتم حالا كه خدا به ما روزي داده بزار منم دو تا از اينا رو بدم به يكي از همسايه ها و طبقه اول پياده شددم و زنگ خونه يكي رو زدم كه با هم سلام و عليك داشتيم . بنده خدا خواب بود كه اومد دم در . ساعت حدوداي 8.5 بود و روز جمعه اي داشت دلي از ازا در مياورد و حسابي خوابيده بود . منو كه با تفنگ و لباس شكار دم در خونش ديد ، يكم جا خورد . بهش گفتم دستم پره بيا دو تا رو بردار، بنده خدا خيلي خوشحال شده بود .
خلاصه اينمه پرنده ها رو بردم خونه و به بچه ها نشون دادم و بعدش رفتم خونه مادرم و پرشون كردم . دو تا دادم به ماردم و يكي رو ارودم خونه و براي پدر خانمم گذاشتم يخچال . ضمنا اون روز رفتم علي اباد مير و يه تخم مرغ نميرو مشتي زدم يه نارنج هم از باغ كندم زدم توش كه مزشو دوبل كرد .
خلاصه اينكه ك شكار رفتن بهترين وسيله براي رها شدن از فشار هاي زندگي هست . اگه خدا هم بهتون روزي داد تك خوري نكنيد .
كه ,رو ,ياسر ,توي ,تير ,پرنده ,بود و ,دو تا ,دقيقه بعد ,كرد و ,شده بود

درباره این سایت