سال 90 بجنورد بودم، خدا بيامرز حاج بابا آدرس اولنگ آق تپه رو بهم داده بود و ميگفت اونجا براي شكار اردك جاي خوبي هست .منم با نوري توي تابستون رفته بودنم اونجا و منطقه رو وارسي كرده بودم و بايد بگم جاي فوق العاده اي بود. يه مرتع كه توي زمستون و پاييز اب مي افتاد اونجا و خوراك شكار مرغابي بود . البته همه جور حيوني توش بود مثل گرگ – گراز – شغال – روباه و .
يادمه يه روز با نوري توي اداره برنامه ريزي كرديم كه با هم بعد از اداره بريم شكار، حسين هم گفت همراه ما مياد . البته اون اهل شكار نبود و واسه وقت گذروني كاهي با ما ميومد . اون روز هوا ابري – باروني بود و واسه شكار جون ميداد .خلاصه اينكه بعد ناهار راهي شديم و رسيديم شكارگاه ف تفنگا رو برداشتيم و چكمه پوشيديم . نوري با حسين رفتن يه سمتي منم تنها رفتم سمت ديگه ، پشت يه درختچه گز وايستادم كه استتار خوبي داشتم ، درخت حدوداي يك مترو نيم ارتفاع داشت و ميشد همه جا رو ديد و يه ديد 360 درجه داشتم . نيم ساعتي وايستاده بودم كه ديدم توي كانال اب روبروي من ، لاي بوته هاي ني يه پرنده به رنگ مشكي روي آب شناوره و داره علف ها رو ميخوره ، باورم نميشد كه پرلا باشه . اخه تا به حال نشنيده بودم كه بجنورد پرلا داشته باشه . خلاصه اينكه واقعا يه پرلا جلوم بود و داشت شنا ميكرد . حيون هم منو نديده بود ،يا به هر دليل ديگه اي خودشو قايم نكرده بود . اخه توي بجنورد شكارچي ها اين پرنده رو شكار نميكنن. در واقع طرز درست كردنشو بلد نيستند . ما توي شمال خوراكمون شكار پرلاس . خلاصه اينكه معطل نكردم و روي اب زدمش . رفتم برش داشتم ، نوري زنگ زد كه چي زدي . بهش گفتم چاقو ندارم حلالش كنم ، پاشو چاقو رو بيا و خودت ببين چيه . ديدم حسين بعد چند دقيقه پيداش شد . حيون رو حلال كرديم و دادمش به حسين تا اونو ببره پيش نوري ببينه چيه . نوري كه حيون رو ميبينه باورش نميشه كه اونجا هم پرلا داره ، يك ربع بعد داشت تاريك ميشد كه از پشت سرم دو تا كشتل از روي سرم رد شدن ،من بستم وسطشون و تيرم رو خالي كردم ، تير جمع زد و از بينشون گذشت . دو تا از هم جدا شدن . در واقع موقع عبور ساجمه از بغل پرنده ها يك صداي سوتي مياد كه پرنده رو گمراه ميكونه . واسه همين اونا از هم جدا شدن و دور زدن و اومدن سمت من يكي از چپ و يكي از راست ، بستم روي يكيشون و تيرم رو خالي كردم كه پرنده افناد زير پام ، چند قدم برداشتم و گرفتمش ، اون يكي ديگه هم اومد طرفم كه فشنگ گذاشتم ولي ردش كردم . خلاصه اينكه اون روز من دوتا شكار كرده بودم . نوري هم يكم بعدش يه كشتل زد . شب رفتيم خونه من ، چون خانومم باردار بود رفته بود خونه ومادرش و من تنها بودم . پرنده ها رو پر كرديم و دل و جيگر شون رو سرخ كرديم و جاتون خالي زديم به بدن . يادمه پرلا رو دادم به نوري چون اون بهتر بلد بود پرنده رو درست كنه .
خلاصه اينكه خاطرات خوب ادم سهم اون از زندگي هست ، خوش به حال اونايي كه خاطرات خوب زيادي دارن .
رو ,، ,كه ,نوري ,شكار ,هم ,خلاصه اينكه ,كرديم و ,بود و ,پرنده رو ,اون روز

درباره این سایت