محل تبلیغات شما



اين داستان مربوط به سال سال 87 ميشه و دومين ادركي بود كه زده بودم ، دليل اينكه اون توي ذهنم مونده اينه كه توي ارتفاع خيلي زيادي زدمش .

داستان از اين قرار بودكه يكروز زمستون توي سال 87 آب بندون لاريم رو بعد از ظهر شكوندند ،يادمه كه حالم زياد مناسب نبود و نمي خواستم برم، مهدي بهم زنگ زد كه مي خواد بره و تنهاست تا اونجايي كه يادمه نقي و باجناقش هم اون روز رفته بودن ، به مهدي گفتم بيا تفنگ منو هم بگير و برو، اگه يه جاي مناسب پيدا كردي بهم بگو شايد اومدم . آخه براي اينكه بتوني توي شكارگاه يه جاي مناسب پيدا كني بايد زودتر بري و يه جاي مناسب پيدا كني ، ما معمولا اين كارو مي كنيم ولي اون روز من چون حالم خوش نبود نتونستم برم . القصه مهدي رفت و يه جاي نسبتا مناسب پيدا مي كنه ، و بهم زنگ زد كه يك ساعت ديگه مي خوان اب بندونو بشكونن ، ميتوني بيا ، ظاهرا پرنده خوبي داشت ، منم كه كرمم گرفته بود راه افتادم رفتم ، رسيدم سر جاده ، جايي كه هميشه ماسين رو پارك مي كرديم ، از طريق تلفن جاي مهدي رو پيدا كردم ، ديدم رفته اونطرف رودخونه و بايد از رودخونه رد شدم ، خوشبختانه بالا دست رو بند زده بودن و آب توي اون مثل يك نهر كم شده بود و ميشد با يكمي اشكال ازش رد شم . ديدم مهدي لب روخونه يك جايي رو گرفته ، تا روي مرز 150 متري راه بود و يك رديف شكارچي جلومون بودن ، خلاصه اينكه بدك نبود .

اون روز نقي و باجناقش هم كنار دست ما بودن ،يه حال و احوالي با هم كرديم و مشغول صحبت بوديم كه آب بندن رو شكوندن ، ما هم رفتيم سر جامون وايستاديم ، يادمه اون ورز اردك خوبي اومد بيرون كه ما هيچي نزديم ، بالا ده تا اردك اومده بودن روي سر ما كه سهم ما هيچي نشد . دليلش هم معلوم بود ، چون شكارچي دور و ور ما زياد بودن تير زياد خالي ميشد و پرنده دائم مسيرشو عوض مي كرد واسه همين زدنشون سخت شده بود . تا يادم نرفته اينو بگم كه اون روز جلوي ما روي مرز پرلاي خوبي زده بودن ولي هيچي سمت ما نيومد . در واقع همه شون  روي مرز زده شدن . خلاصه اينكه همين گير و دار بود كه ديدم يه اردك توي ارتفاع زياد داره از توي آب بندون كله توي كله من داشت ميومد بيرون ، شكارچي هاي ديگه هم توي پوزيشن هاي ديگه داشتن تير اندازي ميكردن و مشغول كار خودشون بودن ، طوري كه كسي واسه اون تير خالي نكرد .توي دلم افتاد كه اين واسه منه و لول تفنگو از خيلي جلوتر بستم روش و حين اينكه ميومد طرف من لول تفنگو باهاش ميزان ميكردم ، خلاصه اينكه توي لحظه مناسب پرنده رو توي لول كم كردم(پيش گيري دست حين تير اندازي) و تيرو خالي كردم . يادمه سايز ساچمه ام 4 بود ، ديدم پرنده يه تكوني اساسي خورد و اومد پايين ، طرز افتادنش طوري بود كه معلوم بود نمرده و داره با كنترل مياد پايين ، تقريبا 50 متر پشت سر ما افتاد طوي رودخونه ، من دست بلند كردم و با صداي بلند گفتم بزوئه (زده است) . خلاصه اينكه ،من و مهدي رفتيم دنبال پرنده كه پيداش كنيم ، جايي رو كه افتاده بود رو گشتيم كه پيدا نشد، ده دقيقه اي جايي رو كه افتاده بود رو  گشتيم كه خبري نبود . به مهدي گفتم تو برو به شكار برس،منم ميگرم ببيم چي ميشه ، مهدي رفت و منم دنبال پرنده بودم ، نااميد شده بودم فكر ميكردم كه پرنده رو آب برده  و ميخاستم برگردم و از كف روخونه بيام بالا ، يه تيكه پشته گلي بود ،منم واسه اينكه توي آب نيوفتم رفتم روش كه ديدم پرنده زير پام افتاده ، از خوشحالي پر گرفتم . مهدي رو صدا كردم ، اونم خوشحال شد ، اول پرنده رو دادم بهش و بعدش از كف روخونه اومدم بالا .

خلاصه اينكه اون روز دست خالي نبوديم و خيلي خوشحال بويم ، بايد بگم اون پرنده خيلي بالا پرواز ميكرد ، شايد 80-90 متر ارتفاع داشت ، طوري كه مهدي بعدها بهم گفت : من ديدم تو دست بلند كردي تا اونو بزني ، خاستم بهت بگم اين بلنده نرن ،كه توتيرت رو خالي كردي . مهدي ميگفت اون اونقدر بالا بود كه دو رديف شكارچي جلوي ما كسي براش تير خالي نكرد . تا اونجايي كه يادمه اون بلندترين اردكي بود كه من زده بودم و تونستم پيداش كنم . البته پرنده هاي ديگه اي هم حتي بالاتر زده بودم كه دستمو نگرفت .

خلاصه اينكه پرنده رو اوردم خونه و پرش كردم دادم به مادرم و جاتون خالي زيدم به بدن . تا اينو يادم نرفته بگم كه مهدي براي اينكه توي خونه پيش زنش كنف نشه ، ميره بازاز و يه پرنده با پر ميخره و ميگه من زدمش ، بعد هم بهم زنگ ميزنه ميگه صداشو در نياز . ضمنا اينو بگم كه چند روز بعد نقي رو توي اسلحه فروشي سر خيابونمون ديدم و اونم خودشو لوس ميكرد كه آقا طرز زدن اردك هاي بلند چطوريه و از اينجور حرفها كه كلي ميخنديديم.

غرض اينكه بعد از سالها كه دارم اين داستان رو براتون مينويسم هنوز برام زيبا و قشنگه و لبخند رو روي لبهام مياره . خداجون شكرت به خاطرت همه نعماتت .


سال 90 بجنورد بودم، خدا بيامرز حاج بابا آدرس اولنگ آق تپه رو بهم داده بود و ميگفت اونجا براي شكار اردك جاي خوبي هست .منم با نوري توي تابستون رفته بودنم اونجا و منطقه رو وارسي كرده بودم و بايد بگم جاي فوق العاده اي بود. يه مرتع كه توي زمستون و پاييز اب مي افتاد اونجا  و خوراك شكار مرغابي بود . البته همه جور حيوني توش بود مثل گرگ – گراز – شغال – روباه و .

يادمه يه روز با نوري توي اداره برنامه ريزي كرديم كه با هم  بعد از اداره بريم شكار،  حسين هم گفت همراه ما مياد . البته اون اهل شكار نبود و واسه وقت گذروني كاهي با ما ميومد . اون روز هوا ابري – باروني بود و واسه شكار جون ميداد .خلاصه اينكه بعد ناهار راهي شديم و رسيديم شكارگاه ف تفنگا رو برداشتيم و چكمه پوشيديم . نوري با حسين رفتن يه سمتي منم تنها رفتم سمت ديگه ، پشت يه  درختچه گز وايستادم  كه استتار خوبي داشتم ، درخت حدوداي يك مترو نيم ارتفاع داشت و ميشد همه جا رو ديد و يه ديد 360 درجه  داشتم . نيم ساعتي وايستاده بودم كه ديدم توي كانال اب روبروي من ، لاي بوته هاي ني يه پرنده به رنگ مشكي روي آب شناوره و داره علف ها رو ميخوره ، باورم نميشد كه پرلا باشه . اخه تا به حال نشنيده بودم كه بجنورد پرلا داشته باشه . خلاصه اينكه واقعا يه پرلا جلوم بود و داشت شنا ميكرد . حيون هم منو نديده بود ،يا به هر دليل ديگه اي خودشو قايم نكرده بود . اخه توي بجنورد شكارچي ها اين پرنده رو شكار نميكنن. در واقع طرز درست كردنشو بلد نيستند . ما توي شمال خوراكمون شكار پرلاس . خلاصه اينكه معطل نكردم و روي اب زدمش . رفتم برش داشتم ، نوري زنگ زد كه چي زدي . بهش گفتم چاقو ندارم  حلالش كنم ، پاشو چاقو رو بيا و خودت ببين چيه . ديدم حسين بعد چند دقيقه پيداش شد . حيون رو حلال كرديم و دادمش به حسين تا اونو ببره پيش نوري ببينه چيه . نوري كه حيون رو ميبينه باورش نميشه كه اونجا هم پرلا داره ، يك ربع بعد داشت تاريك ميشد كه از پشت سرم دو تا كشتل از روي سرم رد شدن ،من بستم وسطشون و تيرم رو خالي كردم ، تير جمع زد و از بينشون گذشت . دو تا از هم جدا شدن . در واقع موقع عبور ساجمه از بغل پرنده ها يك صداي سوتي مياد كه پرنده رو گمراه ميكونه . واسه همين اونا از هم جدا شدن و دور زدن و اومدن سمت من يكي از چپ و يكي از راست ، بستم روي يكيشون و تيرم رو خالي كردم كه پرنده افناد زير پام ، چند قدم برداشتم و گرفتمش ، اون يكي ديگه هم اومد طرفم كه فشنگ گذاشتم ولي ردش كردم . خلاصه اينكه اون روز من دوتا شكار كرده بودم . نوري هم يكم بعدش يه كشتل زد . شب رفتيم خونه من ، چون خانومم باردار بود رفته بود خونه ومادرش و من تنها بودم . پرنده ها رو پر كرديم و دل و جيگر شون رو سرخ كرديم و جاتون خالي زديم به بدن . يادمه پرلا رو دادم به نوري چون اون بهتر بلد بود پرنده رو درست كنه .

خلاصه اينكه خاطرات خوب ادم سهم اون از زندگي هست ، خوش به حال اونايي كه خاطرات خوب زيادي دارن .  


اين داستان رو من قبلا توي سايت نوشته بودم ولي نميدونم چرا ازش حذف شد . براي اينكه حال و هواي اين داستان دستتون بياد برين داستان رضا سه پا رو بخونيد . نكات جالبي براتون داره . القصه اينكه توي داستان قبلي كه بهش اشاره كردم براتون گفتم كه رضا با يه دختره به نام فاطي توي سال89 آشنا شده بود .دختره هم وضعش خراب بود و رضا رو بد جوري خر كرده بود و حسابي تيغش زده بود . العان كه دارم اينا رو براتون مينويسم (سال 97) بنده خدا رضا سكته كرده و يه ور بدنش فلج شده .

سال 89 كه رضا با اين دختره سرش گرم بود ،ما و رفقا كلي با هم سر اين جريان ميخنديديم . داستان هم از اين قرار بود كه رضا ميومد خونه احمد و كانال هاي سكسي ماهواره رو تماشا ميكرد . بعد ميرفت حالات مختلف فيلمارو روي فاطي پياده ميكرد( البته به قول خودش) . بعدش هم بادي به قبقب مي انداخت و ميمومد براي ما تعريف مي كرد . حالا در نظر بگيرين رضا اون موقع 63 سالش بود. يكي از شبايي كه رفته بودم پيش احمد بعد نيم ساعت رضا هم سر و كلش پيدا شد و طبق معمول شروع كرد از جريان سكس با فاطي تعريف كردن . ديدم داره ميگه ،آره فاطي رو بردم لب دريا توي پلاژ يكي از دوستام و فلان و بهمان و اينجوري مشغول شديم و اونجوري مشغول شديم و از اين جور حرفا . ادامه صحبتاش گفت كه ، آره كردم فلان جاي فاطي و پاهاشو انداخت دور كمرم و منم اونو توي همون حالت بلند كردم دور اطاق ميچرخيدم و توي همون حالت فلان و بهمان

من و احمد زير چشمي به هم اشاره ميكرديم و ميخنديديم . رضا كه سر گرم خالي بندي بود متوجه ما نميشد و ادامه ميداد . تا رسيد به اين حرف اخرش كه دور اطاق چرخوندمش ، كه من و احمد پقي زديم زير خنده و ولو شديم روي زمين ، حالا رضا حرصش گرفته و داره به ما بد و بيراه ميگه كه شما منو مسخره كردين و از اين جور حرفا .من و احمد بهش گفتيم تو توي 63 سالگي ايستاده دور اطاق فاطي رو چرخوندي و باهاش سكس كردي . مگه ليف تراكي . خلاصه اينكه از اون به بعد اسم رضا رو گذاشتيم رضا ليف تراك .


اول فصل شكار در سال 97 شكار خوبي كردم و راضي بودم  تا اينكه  كم كم هوا سرد شد و فصل قرق شكني داشت شروع ميشد . صحبت سر دادن و يا ندادن پروانه شكار بود . اين تعلل و دست دست كردن محيط زيست هم همه ما ها رو توي اين چند سال كلافه كرده . انگار خوششون مياد مردم رو آويزان نگه دارن . توي تصمصم گيري ايتقد مردد و شل و ول . بهانشون هم انفولانزاي مرغي بود . انگار توي سالهاي گذشته كه از شهريور ماه پروانه شكار ميدادند خبري از انفولانزا نبود . واسه همين هم خيلي از اب بندون ها تا اواسط برج 9 قرق نشده بود و پرنده خوبي نگرفته بودن . خيلي از اب بندون ها هم اصلا قرق نميشن . محلي ها از اين شل كن سفت كن محيط زيست كلافه شدن و بي خيال قرق ميشن . خودشون هر ورز ميرن شكار و راحتترن . اصولا توي اين مملكت كار قانوني كردن سخت تر از بي قانوني هست .

علي الحال طرفهاي آخرهاي برج 9 گفتن پروانه صادر ميشه و منم توي دي ماه پروانه گرفتم . به قيمت چند برابر سالهاي قبل . انگار دلار گرون ميشه اين چيزام بايد گرون بشه . يكي نيست به اينها بگه اخه پروانه شكار چه ربطي به گروني داره . اين پرنده ها كه از سيبري ميان و براي پرورش اونها خرجي نميشه ، ديگه واسه چي هزينه ها رو بالا ميبريد . خلاصه اينكه چون حوصله رفتن به شكار با استرس رو ندارم رفتم پروانه گرفتم اونم با چه دنگ و فنگي . با اون پروانه دوتا اردك زدم . يك ماده سيكا (اردك) اب بندون مرزن آباد بابل و ديگري يه نر سيكا توي آب بندون سيد محله كه داستان اين دوتا رو ميخام بنويسم .

اولين قرق شكني اب بندون مرزن اباد بود كه طبق سالهاي قبل حدس ميزدم بايد پرنده خوبي داشته باشه ولي اينطور نيود . تعداد شكارچي ها ده برابر پرنده ها بودن .شب قبل از قرق شكني طبق معمول به رفقا زنگ ميزدم تا خبر بگيرم كه قرار كجا رو بشكونن . خبر دار بودم كه قراره مزرن اباد باشه . طرفاي ساعت 12 بود كه يكي از بچه ها كه از قديم ميشناختمش به نام قوانلو بهم زنگ زد و گفت اگه فردا ميري باهات ميام . قوان چند سالي بود كه تفنگ گرفته بود ولي جواز شكار نداشت واسه همين هم اون روز نخواست تفنگ بياره در واقع براي اينكه حال و هواي قرق رو ببينه اومد شكار .

خلاصه صبح رفتم دنبالش و دو تايي با هم راهي شديم . طبق معمول روي مرز جا نبود و رفتيم توي عايش وايستاديم . همون جايي كه چند سال پيش وايستاده بودم . چون دور و ورم خلوت بود اونجا رو انتخاب كرده بودم .در واقع نمي خاستم سر زدن يا نزدن پرنده با بقيه شكارچي ها درگير بشم . شكار با دل اروم رو ترجيح ميدم . قوان هم بغل دستم بدون تفنگ وايستاده بود كه قرق رو شكوندن . پرنده درست و حسابي طرف مانيومد ، دو سه تايي تير خالي كردم كه كرم شكار خودمو خالي كنم .ضمنا به قوان هم تعارف كردم كه تفنگو دست بگيره كه قبول نكرد . القصه قرق ديگه داشت تموم ميشد و حدود نيم ساعتي ازش ميگذشت كه از طرف چپ ما صداي تير اومد فاصله اون با ما زياد بود و حدودا 300 متري باهم فاصله داشتيم . يه اردك ماده برگشتي بود كه داشت ميرفت تا توي آب بندون بنشينه ، چند تا شكارچي براش تير خالي كردن ضمنا بايد بگم ارتفاعش بلند بود و حدوداي 60 متري ارتفاع داشت . يكي از شكارچي ها اونو زد ولي كاري نبود . پرنده يه چند متري اومد پايين ولي داشت ادامه ميداد . از اون شكارهايي بود كه نمي افتاد و داشت به مسير خودش ادامه ميداد . خلاصه اينكه اومد طرف ما و چند تا شكارچي ديگه قبل از من براش تير خالي كردن كه بهش نخورد . رسيد به من ،من نفر آخري بودم و دست راست من تا فاصله 200 متري كسي نبود . لول تفنگو بستم روي پرنده و تير اولم رو خالي كردم فاصله من تا اون حدودا 60 متري ميشد . پرنده يه تكون اساس خورد و بال واز كرد و امد پايين . طرز پايين اومدنش طوري بود كه نزديك نمي افتاد . واسه همين تير دوم رو خالاي كردم كه ردش كردم. پرنده رفت و دور تر افتاد توي يه مزرعه كه  توش شبدر كاشته بودن . هيچ تيري هم بعد من كسي خالي نشد . به قوان گفتم برو دنبالش كه بنده خدا رفت . بغل دست اون مزرعه سه چهار تا شكارچي وايستاده بودن و جاي افتادن پرنده رو دقيق ديده بودن يكي از اونها رفت و پرنده رو برداشت انداخت توي صندوق ماشين خودش . قوان بنده خدا ميره و هر چي دنبال پرنده چرخيد پيداش نكرد و فهميد داستان چيه  خلاصه اينكه ما دست خالي مونديم .مردم ديگه  نه وجدان دارن نه دين و ايمون . وقاهت و بي چشم و رويي جزيي از وجودشون شده .

اين داستان همون جا تموم شد و چندتا شكار ديگه رفتم كه خبري از پرنده نبود و چيزي نزدم . تا اينكه يك روز پنج شنبه برادرم بهم گفت به پسرش قول داده ببرش شكار  و بهم گفت اگه فردا ميري بهم بگو تا با هم بريم . فردا صبح ميخاستن  قرق سيد محله ساري رو بشكونن .منم صبح  زود راه افتادم رفتم .

 


توي شهريور امسال هوا برعكس سال هاي قبل بارون زيادي نيومد . تا اينكه آخر هاي شهريور (27-29)شهريور چندتا بارون حسابي زد . پشت اين بارونا اونايي كه اهل شكارن ميدونن كه پرنده هاي مهاجر سر و كلشون پيدا ميشه . هفته آخر مرداد با ياسر رفته بودم شكار و دوتايي كشتل زده بودم . بعد اون هر چي ميرفتم خبري نبود . دليلش هم اين بود فقط آخرين آب بندون محل به قول ياسر باريك اننون آب داشت و تعداد شكارچي اونجا زياد شده بود و پرنده مناسب نمي يومد .

چهارشنبه و پنج شنبه اين هفته تاسوعا – عاشورا بود و بارندگي حسابي داشتيم . از گذشته روزهاي عزا من نمير فتم شكار و خاطره خوبي از شكار رفتن توي اين روزا ندارم .يادمه كه يكبار توي بجنورد روز عاشورا رفتم شكار كه از دماغم در اومد واسه همين ديگه توي اين روزها نمير فتم . شب پنج شنبه به ياسر زنگ زدم و بهش گفتم اگه  صبح جمعه ميري همرات بيام .خلاصه اينكه برنامه ريزي كرديم سر وقت اذان صبح من پيش ياسر باشم .

شب قبلش رفتم خونه پدرم بخوابم . چند سالي هست كه يك شب در ميون من و مهدي ميريم پيش پدرم. بنده خدا اخر عمري مريضي اذيتش كرد . واسه همين تفنگ و يراق فشنگو همراهم بردم . صبح ساعت ده دقيقه به پنج بلند شدم ،وسايل رو برداشتم و راهي شدم سمت شكارگاه . ضمنا يك ماهي تابه هم از كابينت ماردم برداشتم ، برنامه داشتم صبحانه رو علي اباد مير توي ويلا بخورم . خلاصه اينكه رفتم دنبال ياسر و توي محل بهش زنگ زدم و برش داشتم و رفتيم سمت اب بندون . به آب بندون وسطي كه رسيديم ياسر گفت همينجا نگه دار تا بريم تو . تفنگا رو برداشتيم و راهي شديم ،هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه ياسر يادش اومد اسكيپر رو نياورده ، بهم گفت برگرديم خونه تا اسپيكر رو برداريم . رفتن و اومدن ما يه پنج دقيقه اي طول كشيد و برگشتيم سر جاي اولمون . چكمه ها رو پوشيديم و رفتيم توي آب بندون . خيلي اب نداشت و ميشد با چكمه رفت داخل ،يه 30 متري رفته بوديم كه ديدم ياسر توي تاريكي نشونه رفت، يدونه كشتل نشسته بود كه چون فاصله اش زياد بود تير نكرد . 20 متر جلوتر يه اوكرك (طاووسك) كه جثه بزرگي داشت بلند شد و توي ارتفاع 10متري از كنار ما رد شد، فاصله اون تا ما 15 متر هم كمتر بود ،ياسر تير و پس تير كرد كه نخورد ، منم هنوز فشنگ نذاشته بودم و تير خالي نكردم . ديدم ياسر داره به جعفر فحش ميده . تازه فهميدم تفنگ جعفر رو همراهش اورده . ازش پرسيدم ديدم ميگه تفنگم سوزنش خراب سده واسه همين تفنگ جعفر رو برداشتم .ميگفت ديروز و امروز منو ديدوانه كرده، تفنگش خيلي جمع ميزنه .  پاسر اسپيكر رو وصل كرد و رفتيم يه ده متري اونطرف تر وايستاديم .ده دقيقه بعد يه دسته كشتل حدودا ده تايي بودن كه اومد روي سر ما و توي فاصله 20 متري تير كرديم كه هيچ كدوم نزديم . ياسر كلي كلافه شده بود و اعصابش خراب شده بود . من ميدونستم توي اين فاصله نمي تونم پرنده بزنم . چون تفنگم جمع ميزنه و بايد بالاي 40 متر واسه پرنده تير خالي كنم . اما ياسر بر اساس رويه خودش توي 20-30 متري واسه پرنده تير خالي ميكنه .

ديدم بهم ميگه مهندس بيا تفنگا رو عوض كنيم ببينم چي ميشه . تفنگ منو گرفت و تفنگ خودش رو داد به من . يه دسته ديگه از سمت راست ما اومد رو سرمون كه ياسر دو تير كرد و پشت سر اون من تير خالي كردم كه يدونه افتاد . چون تفنگ جعفر تك ماشه رو هم بود كلا سيستمش با تفنگ من فرق ميكرد واسه همين من تير دوم رو نتونستم خالي كنم . در واقع يكم گيج شدم . ياسر پرنده رو برداشت و حلال كرد . ازم پرسيد چرا تير دم رو خالي نكردي كه قضيه رو براش گفتم و دوباره تفنگ خودم رو دست گرفتم .

پنج دقيقه بعد يكي دو تا دسته ديگه اومدن كه بازم رد كرديم . هين موقع يك دونه اومد دور زد و با صداي اسكيپر اومد توي فاصله 30 متري مانشست روي آب . ياسر بهم گفت مهندس بزن ، با يه تير پرنده مرد . واقعا حس خوبي اينطور شكار كردن نداره . نرفتم پرنده رو بگيرم و گذاشتم يكم بگذره تا روز بشه . چند دقيقه بعد يكي ديگه اومد و اونم نشست كه اينم زدم . نحوه بال زدن پرنده واسه نشستن هنوز توي ذهنم هست . چند دقيقه بعد يه دسته 5-6 تايي اومدن روي سر ما كه با صداي اسپيكر شروع به دور زدن كردن و ميخواستن بنشينن و ارتفاعشون رو كم كرده بودن و دور آخرشون رو داشتن ميزدن كه يه دسته ديگه از سمت راست اومدن سمتشون و داشتن با هم جمع ميشدن كه ديدم ياسر دستش رو بلند كرد و تيراندازي كرد ،من اصلا انتظار نداشتم كه اون بخاد تير اندازي كنه . هر دو تا تيرش رو رد كرد و منم پشت اون تير اندازي كردم كه نخورد و اون گله به اون خوبي از ما رد شدن . به ياسر گفتم اينا ميخواستن بشينن. چرا تير اندازي كردي كه بهم گفت اون گله دوم كه اومد اينا رو با خودش ميبرد . توي اين جور موارد من حرف ياسر رو قبول دارم و نظرش بالاي 99 درصد درست از اب در مياد.

چند دقيقه بعد يه گله 14-15 تايي اومدن كه از ارتفاع 40 متري و فاصله تقريبا زياد حدود 40 متر رد ميشدن كه دو تايي با هم تير اندازي كرديم كه دو تا رو زديم . ياسر گفت چون تفنگاي ما جمع ميزنه بايد گله اينطور ي بياد كه بتونيم بزنيم . من راهي شدم و پرنده ها رو برداشتم . اون دوتايي كه روي اب زده بودم رو هم برداشتم . و اومدم پيش ياسر . يكي از اون دوتا كه تو گله زديم رفت جلوتر لاي ني ها افتاد و هنوز جون داشت كه دنبالش نرفتيم و بي خيالش شديم . هوا روز كرده بود و منو ياسر مشغول صحبت بوديم كه يدونه توي ارتفاع 3-4 متري توي ارتفاع كم از پشت سر ما رد شد . ياسر تا اينو ديد هل شد و گفت بزن . ديدم خودش دست بلند كرد و پرنده روز داد تا بره توي 40 متري اونو با تير اول زد . منم از زدنش كيف كرده بودم كه بهش گفتم  اينو ميگن زده (وره گننه بزوئن) .

خلاصه هوا رو زشده بود و بايد راهي ميشديم و اومديم روي مرز . ياسر گفت بريم سر كيمه اونا تا به اردك ها دون بده و با ماشين رفتيم اونجا كه ماشين گل خال شده بود . ضمنا اردك هاي رشتي خودش رو هوا دارد كه ديدن پرواز اونا خيلي لذت بخش بود و اومديم سمت خونه و ياسر پرنده هاشو داد به من . طبق معمول هر چي گفتم بابا تو هر دفعه منو خجالت ميدي قبول نكرد . هر چي باشه اون گنده شكارچي  محسوب ميشه .

اومدم سمت خونه سر راه، روستا اوجاكسر يه نون گرفتم و رسيدم به خونه . پرنده ها رو برداشتم رفتم توي آسانسور . گفتم حالا كه خدا به ما روزي داده بزار منم دو تا از اينا رو بدم به يكي از همسايه ها و طبقه اول پياده شددم و زنگ خونه يكي رو زدم كه با هم سلام و عليك داشتيم . بنده خدا خواب بود كه اومد دم در . ساعت حدوداي 8.5 بود و روز جمعه اي داشت دلي از ازا  در مياورد و حسابي خوابيده بود . منو كه با تفنگ و لباس شكار دم در خونش ديد ، يكم جا خورد . بهش گفتم دستم پره بيا دو تا رو بردار، بنده خدا خيلي خوشحال شده بود .  

خلاصه اينمه پرنده ها رو بردم خونه و به بچه ها نشون دادم و بعدش  رفتم خونه مادرم و پرشون كردم . دو تا دادم به ماردم و يكي رو ارودم خونه و براي پدر خانمم گذاشتم يخچال . ضمنا اون روز رفتم علي اباد مير و يه تخم مرغ نميرو مشتي زدم يه نارنج هم از باغ كندم زدم توش كه مزشو دوبل كرد .

خلاصه اينكه ك شكار رفتن بهترين وسيله براي رها شدن از فشار هاي زندگي هست . اگه خدا هم بهتون روزي داد تك خوري نكنيد .


 

اين خاطره مال چند سال پيش حدودا زمستون 91هست كه دارم مينويسمش ، البته يكبار نوشته بودم كه نميدونم چي شد از توي بلاگفا حذف شد. چند تا خاطره اي اينطور هست كه از توي يادداشتهام پاك شده . علي الحال اين داستان توي خاطرم موند چون دوتا مرغابي رو تو يك روز به فاصله كوتاهي زدم . البته تجربه چندتا پرنده در يك روز رو دارم ولي اين اولين شكار دو تا كله سبز برام بود .

يك روز هواي ابري باروني بود كه توي اداره به نوري گفتم امروز براي شكار اردك حال ميده بيا بعد اداره بريم اولنگ آغ تپه ، روزهاي عادي طوري برنامه ريزي ميكرديم كه دم غروبي توي شكارگاه بوديم ،اما اون روز يكم زودتر رفتيم چون حدس ميزديم توي اون هوا مرغابي ها زودتر جابجا بشن . خلاصه اينكه بعد ناهار راه افتاديم .

 


سالها مثل برق و باد ميان و ميگذرند و فقط خاطراتشون ميمونه ،خوش به حال اونايي كه خاطرات خوبي دارن و بهشون خوش ميگذره . العان چند سالي هست كه از بجنورد اومدم بابلسر ،وقتي كه خاطراتمو مرور ميكنم لحظات خوشي رو احساس ميكنم . همين موضوع سبب ميشه كه انگيزه براي نوشتن اونا پيدا كنم .

توي بجنورد اهالي به شكار كبك خيلي علاقه دارن و الحق هم درست ميگن ولي ما توي شمال به شكار مرغابي علاقه داشتيم .ياد مه سال دوم كه با حاج بابا خدابيامرز(صاحب خونم) در خصوص شكار مرغابي صحبت مي كردم بهم آدرس اولنگ آغ تپه رو داد .منم به اتفاق نوري چند بار اونجا رفتيم و درست پرم مي اوميديم . يك حاج بابا اومد پيشم و مشغول صحبت و نقل خاطرات شكار اون بوديم كه بهش گفتم توي شمال ما صبح ها ميريم شكار مرغابي ولي اون اصرار داشت كه شكار مرغابي غروبهاست . هر دوي ما دست ميگفتيم ،توي شمال رفتار پرنده با جاهاي ديگه فرق ميكنه و دليل اونم درياست .چون اغلب روزها پرنده ها ميرن توي دريا مينشينن و شب ميان براي غذا خوردن واسه همين صبح علي الطلوع ساعت جابجايشونه و ميشه اونا رو  راحتتر شكار كرد. خلاصه اينكه همين موضوع باعث شد بحث ما طولاني بشه و قرار شد صبح اول وقت دو تايي بريم آغ تپه شكار ببينيم چيزي گيرمون مياد ياد نه .

صبح ساعت 5 حركت كرديم و نيم ساعت قبل طلوع افتاب رسيديم اونجا ، ماشين رو بردم توي اولنگ و جايي كه خشك بود گذاشتم . حاج بابا بهم گفت نرو اگه گير كنه بايد تراكتور بياري درش بياري .من چون چند بار رفته بودم منطقه رو بهتر ميشناختم و به حرفش توجه نكردم . خلاصه ماشين رو پارك كردم و چكمه دل رو پوشيدم و راهي شدم سمت جايي كه اب افتاده بود و حدس ميزدم كه پرنده ها اونجا درو بزنن . موقعي كه رسيدم حدود 500 متر با ماشين فاصله داشتم ،حاج بابا به خاطر سن و سالش و پا درد توي ماشين موند و براي اينكه سردش نشه ماشين رو روشن گذاشتم تا از بخاري استفاده كنه .

خلاصه اينكه ، نيم ساعتي وايستادم و هيچ پرنده اي نديدم . كم كم هوا روشن شد و آفتاب بالا اومد ، پيش خودم گفتم جاموعوض كنم ،شايد پرنده از شب قبل روي زمين نشسته باشه و بلند شه و من شانسمو اينطور امتحان منم، حدو 100 متري جابجا شده بودم كه ديدم از طرف راستم يه دسته اردك 20-30 تايي دارن ميان طرف من ،چون چكمه دل پوشيده بودم و رنگش سبز بود و روي اون يك اوركت مرزباني به رنگ استتار پوشيده بودم به سختي ميشد منو تشخيص داد . در واقع استتار خوبي داشتم . موقعي كه پرنده ها رو ديديم از من حدود 300 متر فاصله داشتن و مسير پروازيشون طوري بود كه از روي سرم رد ميشدن ،تكون نخوردم و مثل چوب خشك وايستادم فقط از زير چشم ميديدمشون تا اينكه اومدن توي فاصله 50 متري من و اون موقع منوتشخيص دادن و مسيرشون رو كج كردن ،ديگه دير شده بود و فاصله واسه تير اندازي من مناسب بود، اونا از كنار من تو فاصله 40 متري رد ميشدن و ريتم دسته پروازيشون رو هنوز حفظ كرده بودن ، دستمو بلند كردم و وسطاي گله روي يك دونه بستم و تيرم رو خالي كردم، مطمئن بودم كه يكي رو ميزنم ولي هيچ  اتفاقي نيفتاد. اونقدر برام عجيب بود كه تير دوم رو هم يادم رفت خالي كنم . بعد حدود 2-3 ثانيه ديدم يكي اردكها يك وانگي زد و از توي گله افتاد پايين ،پرنده نمرده بود و هنوز جون داشت و سعي ميكرد روي زمين خودشو بكشونه توي ني ها ،منم دوييدم و گرفتمش ، يك ماده اردك بود . برش داشتم ديدم جاييش تير خورده نيست و بدنش خوني نشده،خيلي تعجب كردم. حتي بال شكن هم نشده بود . خلاصه برش داشتم اومدم سمت ماشين پيش حاج بابا ،بايد بگم صبح فوق العاده اي بود و هوا آدمو سر حال مياورد . با اون شكار هم كيف ادم كوك ميشد .

حاج بابا كه پرنده رو ديد، اي ماشاالله گفت وبهم گفت كه پرنده سونه هست (يعني ماده) خلاصه حلالش كرديم راه افتاديم سمت خونه . هر چي تعارف كردم حاج بابا پرنده رو نگرفت . منم كه اون روزا تنها بودم و خانمم تازه زايمان كرده بود و پيش خانوادش بود . اومدم خونه و پرنده رو پر كردم ، بعد پر كردن ديدم سه تاساچمه سابيده شده به پرنده ،يكي زير پوست سينه خورده بود – دومي توي پرده بالش – سومي هم به گردنش سابيده شده بود .حتي يك قطره خونم در نيومده بود . درواقع بخاطر درد ناشي از اثابت ساچمه به پرنده حيون اقتاده بود و اون صداي وانگش هم بخاطر دردش بود . . يادمه چند وقت بعد رفتم منزل پدر خانمم و پرنده رو دادم به اونا .

يادش بخير ايام خوبي بود و خاطرات خوبي ازش دارم .


مرداد ماه داره از راه ميرسه و كم كم حس شكار توي ما زنده ميشه . يادم چند رو زقبل يه سري به تفنگ و فشنگام زدم و لوازم شكارم رو يه بررسي مختصر كردم . چون فصل گرم هست براي اول فصل فشنگاي تراپ و سايز پايين بايد استفاده كرد . خلاصه اينكه فشنگامو مرتب كردم . توي اين روزا دائم توي فكر شكار و هوا زني هستم . ياد سال هاي قبل افتادم و شكارهايي كه مير فتم .نمي دونم چي شد كه ياد يه شكار توي سال 94 توي آب بندون بابلسر افتادم يا به قول ما بابلسر انون .

در مورد اين آب بندون بايد بگم كه نزديكترين اب بندون بابلسر محسوب ميشه و حدود 50 هكتار وسعت داره و چسبيده به يك اب بندون ديگه بنام اوجاكسر انون هست . علي رغم اينكه يكي از بهترين مكان ها براي شكار محسوب ميشه ولي چون خوب مديريت نميشه معمولا پرنده خوبي توي زمستون نميگيره و ما اغلب راضي از شكار اونجا نيستيم . يادمه سال 94 يه برف خوب اومده بود كه كلي پرنده ريخته بود بيرون . به ياسر زنگ زدم گفتم براي شكار يه برنامه بزار تا بيام پيشت كه بهم گفت العان سرشون خيلي شلوغه و منو فرستاد پيش يكي از رفقاش توي اوجاكسر انون . پسره گچ كار بود و شكارچي قابلي محسوب ميشد. ادم مودب و معقولي بود . يه روز صبح جمعه رفتم پيشش و دوتايي پرلا زدم . يادمه بهش گفتم اگه بابلسر انون رو ميشكونن بهم خبر بده ، اونم گفت كه احتمالا اين هفته يا اخر هفته ديگه اين كارو ميكنن .

يه بهم زنگ زد كه فردا صبح ميخان قرق رو بشكونن و بهم گفت كه صبح زود برم اونجا ، خلاصه اينكه صبح خيلي زود پا شدم يه ته بندي مختصري كردم و راهي شدم سمت شكارگاه ، يادم شلوار گرم كن پيدا نكردم و نمي دونم كجا گذاشتمش . واسه هيمن شلوار شكار رو بدون اينكه چيزي زيرش بپوشم پا كردم و راهي شدم . واسه هيمن خيلي سردم شده بود و براي اينكه كمتر اذيت بشم شروع به نرمش كردم اونم در حالي كه تفنگ روي دوشم بود . الغرض شكارچي ها يكي يكي اومدن و روي مرز و جاگرفتن ، هنوز هوا خوب روشن نشده بود كه ديديم از روبروي من توي فاصله 20-30 متري سه تا پرلا از لاي ني ها اومدن بيرون و يواش يواش شروع كردن به شنا كردن و دور شدن از ما ،هنوز قرق رو نشكونده بودن واسه هيمن من تير اندازي نكردم ، ارزش فحش خوردن رو نداشت . تقريبا دور شده بودن كه صداي تير اومد كه نشونه شكوندن قرق بود .كنار دست ما سه تا شكارچي بودن كه پرنده خوبي زدن و حدودا 4-5 تايي اردك زدن ،من علي رغم اينكه پرنده مناسب واسم اومد نتونستم چيزي بزنم . دليلش هم تفنگ جديدم بود كه هنوز قلق اونو خوب نگرفته بودم . بايد بگم تفنگ جديدم مال المانه و فوق العادس و العان كه دارم براتون مينويسم ازش خيلي راضي ام .

الغرض اخر هاي قرق بود كه يه كسك اومد سمت من توي فاصله 40 متري ميشد و سرعتش نسبتا مناسب بود من ميدونستم دستم عقب مي افته واسه همين پيش گيري رو بيشتر كردم و يكم جلوتر تيرم رو خالي كردم. ديدم پرنده يه تكوني خودر و اومد پايين . طرز پايين اومدنش طوري بود كه انگار تير كاري تبوده و در دم پرنده رو نكشت . اون بال واز كرد و رفت حدودا 100 متر اونور تر افتاد توي اونيكي اب بندون ،رو كردم به رفيق ياسر كه همراهم بود و بهش گفتم اونو برام بگيره . بنده خدا رفت با قايق پرنده رو گرفت وقتي ديدمش يه كسك ماده بود ويه ساچمه گرفته بود به پرنده و انو گشته بود . حدودا يك كيلوونيم ميشد . حلالش كردم و يكم وايستام ،چيزي سمتم نيومد و خداحافظي كردم و راهي شدم سمت ماشين ،پرنده رو بردم خونه مادرم و پرش كردم و جاتون خالي دسته جمعي زديم به بدن .

نتيجه اخلاقي اينكه بريد شكار و ازش لذت ببريد و خاطراتتون رو تا يادتون نرفته بنويسيد .  


پاييز امسال توي آبان ماه بارون حسابي اومد ، طوري كه يك هفته مدام هوا ابري ميشد و فقط چند ساعتي از روز بارون نبود . هوا هم حسابي سرد شده بود و بيرون كه ميرفتي سرما يكم اذيت ميكرد . بعد بارندگي هوا صاف شده بود و يك هفته اي از بارون خبري نبود . توي اين مدت پرلا فراوون شده بود و همه از زدن يكي دوتا پرلا صحبت ميكردن و قيمتش توي بازار پايين اومده بود طوري كه از جفتي 75 هزار تومن به 45 تومن رسيده بود .

با علي و نقي برنامه ريزي  كرده بودم تا با هم بريم شكار كه اونا نتونسته بودن بيان و منم حال و حوصله تنها رفتن رو نداشتم . واسه همين يك هفته بعد بارون نرفتم شكار و هفته دوم با علي قرار شكار گذاشتم و صبح جمعه با هم برنامه ريزي كرديم و راهي شديم . صبح ساعت ده دقيقه به پنج  بهش SMS دادم  كه تا 5 جواب نداد، ساعت پنج S زد كه بيداري يا نه، منم تازه رفته بودم توي تختخواب و بي خيال شكار شده بودم . ديدم خواب از چشم افتاده ، بهتره كه پاشم ببينم اهل اومدن هستش يا نه، واسه همين دوباره بلند شدم و گوشي رو جواب دام ، بهش گفتم يكربع ديگه بيا دنبالم ، خلاصه اينكه لباس رو عوض كردم و تفنگ و فشنگ برداشتم و اومدم پايين ، چكمه رو از انباري ،پوشيدم و اومدم سر كوچه ، تا يادم نرفته بگم قرار بود از اپارتمان خواهرم يه بخاري برقي بردارم واسه باغ .

توي راه گفتم بريم آب بندون باقر تنگه و از طرف تازه آباد راهي شديم اونجا ، چون جاده منتهي به اب بندن گلي بود ماشين رو توي آسفالت پارك كرديم و پياده اومديم روي مرز اب بندون ، توي مسير دو تا سگ كلي سر و صدا ميكردن كه با چند تا سنگ دهنشون بسته شد . خلاصه رسيديم به اب بندون. علي  گفت بريم توي عايش كه من مخالفت كردم و گفتم اول مرز روي آب بندون وايستيم ، ديدم علي مس مس ميكنه ،خودم رفتم بالاي مرز و علي هم دنبالم اومد .ساعت يكربع به 6 بود و هوا هنوز تاريك بود. علي دست چپم توي فاصله 30 متري وايستاده بود حدودا ده دقيقه بعد يه پرلا توي ارتفاع 20 متري اومد سمت ما كه اول براي علي مي افتاد، من زودتر ديديمش ، بايد اعتراف كنم اول توي تشخيصش اشتباه كردم و فكر كردم كه كشتل هست ، بالاي سر علي كه رسيد ، علي رو ديد و كج كرد سمت من ، منم دست بلند كردم كه منو هم ديد و بازم مسيرش رو عوض كرد ، خلاصه اينكه ديدم توي پوزيشن خوبي براي تير خالي كردن نيست و ارزش تير اندازي رو نداره و بي خيال شدم ، از ما رد شد و رسيد روي آب بندون كه علي براش تير خالي كرد ، پرنده خودشو بالا كشيد و دور شد ، چند لحظه بعد يه شغال از جلوم روي مرز مزرعه دويد و دور شد .

منم چند دقيقه بعد جامو عوض كردم و رفتم از جايي كه شغال رد شده بود وايستادم ، در واقع يكم خسته شده بودم و ميخواستم بنشينم روي زمين ، همين گير و دار بود كه سه تا اردك از فاصله دور رفتن توي اب بندون دور زدن ،منم رو كردم به سمت اب بندون تا اگه اونا اومدن بيرون سمت من توي پوزيشن مناسب باشم ، دو سه دقيقه بعد ديدم يه پرلا از روي ني ها از توي اب بندون از روي سرم رد شد و رفت سمت عايش ، ارتفاعش كمتر از  10 متر بود و كاملا ميشد اونو واضح ديد، پشت كرده به من داشت دور ميشد، منم بستم روش و دستو انداختم پايين و تيرم رو خالاي كردم ، پرنده افتاد توي اب ، بال شكن شده بود و گرفتنش توي آب سخت بود ، واسه همين تير دوم رو روش خالي كردم كه مرد . راه افتادم رفتم گرفتمش ، اين اولين پرلاي امسال بود . ديدم جثه اش بد نيست و يك كيلويي ميشد . برش داشتم اومدم سمت جايي كه وايستاده بودم ، توي راه قدما رو شمردم ، ميخاستم بدونم توي چند متري زدمش ، كه 40 قدم شد .در واقع توي 26-27 متري زده بومش . ديدم علي از  روي مرز ميخنده و ميگه اردكه . نره سيكا هسته (اردك نر) . رفتم طرفش ازش پرسيدم چاقو داري !! كه نداشت . اومدم سر جام و پرنده رو گذاشتم پشت سرم  روي علفا. علي هم اومد براي تبرك يه دستي به پرنده زد و گفت : اولين پرلا سال .

خلاصه اينكه بعد چند دقيقه راه افتاديم ،سوار ماشين شديم و اومديم خونه . پرنده رو نشون بچه ها دادم و بعد يك ساعت رفتم خونه مادرم تا پرنده رو پر كنم . ديدم برادر زادم اونجاست . اونم خيلي خوشحال شده بود و با كمكش پرش كرديم و سنگدون و دل و جگرشون رو زديم به بدن . جاتون خاي . خلاصه اينكه روز جمعه ما رو اون شكار ساخت و كلي حال كرديم و خوشحال بودم .

خداجون بخاطر خوبي هات ممنون .


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

سخت افزار سردار دلها